از سر عادت نیست
که وقتی میروی
تا دم در همراهیات میکنم
و بعد تا آخرین چشمانداز
تا جایی که سر میچرخانی لبخند میزنی
مبهوت راه رفتنت میشوم باز
آخر
چیزی از دلم کنده میشود
که میخواهم با چشمهام نگهش دارم
لعنت به رفتنت
که قشنگ میروی
از سر عادت نیست
که هیچوقت باهات خداحافظی نمیکنم
عشق من!
رفتنت
همیشه یعنی برگشتن
از سر عادت نیست
که وقتی برمیگردی
حتا موهای سرم میخندد
هیچ چیزی دلانگیزتر از برگشتنت نیست
نارنجی!
تو که نمیدانی
وقتی برمیگردی
دنیا پشت سرت بیرنگ میشود
ﺁﻧـﺎﻥ ﺳﺠـــﺎﺩﻩ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺁﺗــﺶ ﻣﻲ ﺯﻧﻨــﺪ
ﺍﻳﻨــﺎﻥ ﺑﺖ ﻫــﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺷﮑﻨﻨــﺪ
ﻏﺎﻓــﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑـﮧ ﺧـــــــــــــﺪﺍ
ﻫﻤـــﺎﻥ ﺍﺳﺘــــ ﮐـﮧ ﺑﺮ ﻟﺒـــﺎﻥ ﻳﮏ
ﻗﻤــﺎﺭﺑــﺎﺯ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﺟﺎﺭﻳﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺧﺮﺍﺑﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﺍﺑﯿﻢ !
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﻻﻑ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺧﻼﻗﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﯿﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺍﺧﻼﻕ !
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩﺧﻮﺍهی های ﻣﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ !
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎ
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍ
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﻗﺘﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ !
ﻣﺎ ﻗﺎﺗﻼﻥ ﺭﻭﺡ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﯾﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮔﺬﺭﯾﻢ …
حالا که میروی کمی آهسته قدم بردار
نترس !!!
دل شکسته ام به پای تو نمیرسد
لطفا پشت سرت
در زندگی را هم ببند ؛
خسته ام …
مـنــو بـاش کــه فـکـر میـکـردم
تـو بـه عـشـق مــن اسـیـری . . .
فـکــر میکـردم کـه نـباشــم
سـاده از دوریـم میمیـری !
مـنــو بـاش کـه فکـر میـکردم
تـو تـا آخــرش بـاهـامی . . .
فکــر میـکردم تـا همــیشـه
تـو رفـیـق گــریـه هــامـی !
مـنـو بـاش کـه بـا خـیالــت
هــر نـفـس نـفـس کـشیـدم . . .
مـنـو باش کــه تــوی چـشمـات
عـکـس چـشمـاتـو مـیـدیـدم !
مـنـو بـاش کـه بـاز بـه یـــــادت
دارم اینــجـا کـــم مـیـارم
مـنــو بـاش کــه تـــوی شـعـــرام
بـازم اسمـتـو مـــیـارم . . .
یادت باشد دلت که شکست
سرت را بگیری بالا ؛
تلافی نکن
فریاد نزن
شرمگین نباش
حواست باشد که دل شکسته گوشه هایش تیز است
مبادا که دل و دست آدمی را که
روزی دلدارت بود زخمی کنی به کینه
مبادا که فراموش کنی
روزی شادیش آرزویت بود !
صبور باش و ساکت
بغضت را پنهان کن
رنجت را پنهان تر !
دلم گرفته
از آدمایی که میگن دوستت دارم
ولی معنیشو نمیدونن ،
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی
ولی خودشون مال تو نیستن ،
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
ولی وقتی آفتاب میشه همه چی یادشون میره !
هربار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد ؛
آخرین بار که بسراغم آمد دیوانه وار می خندید
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت :
تعجب مکن که چرا میخندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم ،
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان
در گوشه چشمش لنگر انداخت ،
با طعنه گفتم : بنا بود گریه نکنی ،
پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
این ؟ این قطره ، اشک نیست !
نقطه است ! میفهمی ؟
این آخرین نقطه ایست که
به آخرین جمله ی
آخرین فصل
کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم
بجز به یکپارچگیشان در نامردی !!!
نيستـي کــه بـريـزمـت روي عميـق تـريـن زخمـم!
نيستـي کـه نميــرم،
نيستــي!
از اينهمــه زخمهــاي خــالــي نــه،
از اينهمــه کــه نيستــي،
مُــردم . . .
تنهایم اما دلتنگ آغوشی نیستم
خسته ام ولی به تکیه گاه نمی اندیشم
چشم هایم تر هستند و قرمز ولی رازی ندارم
چون مدتهاست دیگر کسی را " خیلی دوست ندارم"
فقط خیلی ها را دوست دارم...
مخاطب خاص اگه خـــاص باشه . . . !
لازم نیست تو دورش رو از این و اون خلوت کنی!
خودش واسه بودن تو همه رو کنار میزنه!
لازم نیست واسش دنیا رو بخری تا بمونه . . .
خودش قدر یه شاخه گلتو میدونه!
لازم نیست هرکسی رو توجیه کنی
و سرش رقابت کنی که عشــق مـــنه…
خودش تو رو به همه دنیا نشون میده …
لازم نیست نگران باشی که اگه بره…
خودش بهت ثابت میکنه اومده که بمونه!!!